به هنگامه‌ی بازگشتن ز جنگ؛ که روی زمین گشته بُد لاله‌رنگ
  • 1397/5/13 08:21:34
  • 10030
دلنوشته ای برای شهید «سهراب علیزاده آجایی» که پیکرش پس از 30 سال به زادگاهش بازگشت

به هنگامه‌ی بازگشتن ز جنگ؛ که روی زمین گشته بُد لاله‌رنگ

پنجشنبه یازدهم مرداد ماه 1397 خورشیدی، خاک پاک ایران دوباره مهمان پرستوی دیگری بود که سال‌ها پیش برای دفاع از سرزمین مادری از «خوی» به مقصد یکی از آخرین خاکریز‌های نبرد مقدس ایرانیان در مرزهای غربی پرواز کرده بود. پروازی که شروع داشت اما پایان نداشت! البته این خاصیت پرستوهاست که در راه عشق پرواز اگر کنند، به بازگشت خویش فکر نمی‌کنند.

باریش؛ فرهاد پرهام/ پهلوان قصه‌ی ما «سهراب»، چونان نامش دوست داشت اسطوره شود، اما از آن دست اسطوره‌هایی که با گمنامی ناموَر می‌شوند! سهراب قصه‌ی ما با سهراب قصه‌ی «حکیم توس» -اگرچه مانند او قهرمان و پهلوان است- کمی تفاوت دارد. سهراب قصه‌ی ما خودش قرار بود «نوش‌دارو» باشد. نوش‌داروی مادری که سی و اندی سال پیش، بوسه‌ای بر پیشانی جوان رشیدش زد و او را برای دفاع از مام میهن، به چند صد کیلومتر دورتر از کاشانه‌ی خود روانه کرد.

حالا نوش‌داروی مادرِ سهراب -که چند تکه از استخوان‌های دلبندش است- به دامان مادر رسید. مادر سهراب اما حق دارد او را در آغوش بگیرد و از زبان استاد شهریار  به او بگوید:

«نوش‌دارویی و بعد از مرگ مادر آمدی/ مادرت اين زودتر مي‌خواست، ولی حالا چرا؟*

مادر است دیگر! دوست دارد کمی هم برای پسرش غُر بزند. آخر فرقی هم نمی‌کند که آن پسر، قهرمان یک ملت باشد یا یک انسان معمولی. برای مادر، پسر یعنی قهرمان تمام قصه‌ی مادرانه‌ی او. پس مادر حق دارد او را در آغوش بگیرد و بازخواستش کند و بگوید: «چرا انقدر دیر؟! آخر بی‌معرفت! چرا سی سال منتظرم گذاشتی؟!»

ای کاش ملائکه صحبت‌های مادر سهراب با جگرگوشه‌اش را جایی یادداشت کنند تا شاید روزی تمام «آنها»یی که تاب یک روز انتظار کشیدن برای دیدن یار را نداشتند، آن را بخوانند و معنی انتظار را بفهمند. مرجمع ضمیر «آنها» البته که خود «ما»ییم! «ما»یی که 30 را یک عدد کوچک می‌دانیم و به‌سادگی از کنارش می‌گذریم!

این «سی» اما برای مادر سهراب بزرگتر از هر عدد دیگری است. سی بار دیدنِ برگریزان و خزان؛ سی بار دیدنِ برف و یخبندان؛ سی بار دیدنِ باز شدنِ شکوفه‌های بهاری؛ و سی بار دیدنِ لبخندِ گل‌های آفتابگردانی که در جای‌جای شهر سهراب و مادرش (خوی) به‌چشم می‌خورد...!  

سی سال انتظار یعنی حتی ده سال بیشتر از سن پسری که در نقطه‌ی آغاز هجرتش تنها بیست سال داشت! پس بگذاریم مادر سهراب با پسر دلبندش راحت درد دل کند و هر گله و شکایتی که از او دارد بهش بگوید...!

و این سرزمین حالا حالاها پرستوهایی دارد که به آغوش مادران‌شان بازگردند. همین شهر کوچک خوی در دل آذربایجان غربی، همچنان 36 شهید جاوید‌الاثر دارد که مادران‌شان چشم به راه آنها هستند. تا مانند «سهراب علیزاده آجایی» -که در روز ۲۱ تیرماه 13۶۷ در منطقه عملیاتی دهلران -اندیمشک در دفاع از مام میهن شربت شهادت نوشید- لاله‌گون بازگردند و در آغوش مادر خود قرار گیرند و گوش تیز کنند به شنیدن غُرهای عاشقانه‌ی مادران خوش...! که به قول حکیم توس:
به هنگامه‌ی بازگشتن ز جنگ / که روی زمین گشته بُد لاله رنگ...

 

* شعر با با اندکی جرح و تعدیل. اصل شعر استاد شهریار بدین صورت است:

نوشدارويي و بعد از مرگ سهراب آمدي/ سنگدل اين زودتر مي خواستي حالا چرا؟


کلید واژه ها:
  • باریش نیوز
مطالب مرتبط
مشاهده مطلب
نظرات مخاطبان
نظر شما
  • 0
  • 0
  • 0
  • باریش نظراتی را که حاوی توهین ویا کلمات رکیک است منتشر نمی‌کند.
  • لطفآ از نوشتن نظرات خود به صورت حروف لاتین (فینگیلیش) خودداری نمائید.
  • توصیه می‌شود به جای ارسال نظرات مشابه با نظرات منتشرشده، از مثبت و منفی استفاده فرمائید.
  • با توجه به آن که امکان موافقت یا مخالفت با محتوای نظرات وجود دارد، معمولا نظراتی که محتوای مشابهی دارند، انتشار نمی‌یابند.